آقای بالخیر،آفتابه دار مدرسه فیضیه از اولیا الله
نحوه آشناىٔی بنده با مرحوم معلم دامغانی که انسان کامل و برجسته ای بود و پس از اجتهاد عمامه را برداشت و به کار آزاد پرداخت. شروع آشنایی این چنین بود:من از قبل با حسن آقای الهیان فرزند مرحوم شیخ علی اکبر الهیان که طلبهٔ فاضلی بود و زیر دست حاج شیخ مجتبی قزوینی درس می خواند،ایشان در دبیرستان رمی تدریس می کرد و به بنده لطف داشت،یک روز در قم مهمان بنده بود، عرض کردم آقای الهیان شمادر قم استادی را می شناسید که بنده از او استفاده کنم؟ گفت: بله،گفتم: کیست؟ گفت حضرت معصومه (س).گفتم:دست ما کوتاه و خرما بر نخیل.گفت:دومی آقای بالخیر،آفتابه دار مدرسهٔ فیضیهٔ و دار الشفاء است و او مرد پیچیده ای است.تمام طلاب آن سالها او را می شناسند،چون بیش از ده سال آفتابه دار بود.گفتم:آقای الهیان این مرد همیشه صدای بزغاله در می آورد و طلاب را می خنداند،کسی که دائم به مضحکه مشغول است چطور می تواند از اولیاء الله باشد.گفت:تو بیشتر بنشین اینها برای رد گم کنی بود.این آقا قد کوتاهی داشت وچاق.از قباهای کهنه طلبه ها می پوشید و گاهی چند قبا روی هم می پوشید و اصلاً هیکل او خنده دار بود، هر طلبه ای که برای آب برداشتن از حوض مرکزی می آمد، صدای بزغاله در می آورد و طلبه ها می خندیدند.بعضی طلبه ها گاهی یک ریال پول در سینی می انداختند،برای آنها دو مرتبه صدا در می آورد.گفتم آقای الهیان داری سر من شیره می مالی؟
گفت:«نه به خدا،اولیا الله گاهی به این شکل خود را مسطور می کنند،من در ردیف ایشان غیر از ایشان بزرگ مرد دیگری را می شناسم که در دامغان تشریف دارند به نام معلم دامغانی ،به دامغان رفتن آن زمان میسر نشد.با خود گفتم اول بروم سراغ نقد، اولین ملاقاتی که با معرفت خدمت ایشان رفتم درماه رجب بود.تا وارد وضو خانه شدم این دفعه صدای بزغاله در نیاورد و برای من احتراماً از جایش بلند شد و اشاره کرد بیا پهلوی من بنشین،من بارها او را دیده بودم و به او آن یک ریالی که طلبه ها می دادند داده بودم،هیچ وقت این طور احترام نکرده بود.صدای بزغاله را تعطیل کرده بود اما این دفعه گویا فهمیده بود که من او را شناخته بودم، گفت: پسر جان اسمت چیست؟گفتم:عبدالقائم شوشتری.
گفت : من همیشه به جهت الطافی که خدا به من داشته ، شاد و شنگولم ، دل وقتی به یاد خدا شاد شد از تمام وجود مؤمن سرور و شادی می بارد . الآن ماه رجب است و چند روزی بیشتر به 25 رجب نمانده ، شهادت حضرت موسی بن جعفر علیه السلام شما روز شهادت مرا خواهی دید که خنده نمی کنم وصدای بزغاله در نمی آورم ، چون امام زمان علیه السلام عزا دار است پس ما هم عزا داریم . در بقیه روزها می خواهم سربازان امام زمان علیه السلام را شاد کنم . اینها اکثراً از قشر ضعیف جامعه هستند و غم بی پولی در جهره شان پیدا است . (جالب اینجاست که اینجانب این قصه را در همان ایام از استادم شنیدم ) از آن تاریخ به بعد هر وقت فرصتی می کردم می رفتم و خدمت ایشان می نشستم . همان روز اول به من سفارش کرد مرا به طلبه ها معرفی نکن . خودت هم اینجا زیاد ننشین . در اوقات خلوت بیا با هم صحبت کنیم . صحبت های او بیشتر پیرامون خدمت خالصانه ی مادی به فقرا بود ، مخصوصاً طلاب . بعد از آشنایی با ایشان ، مهیا شدم که خدمت آقای معلم برسم . قبلاً آقای حسن الهیان از بنده پیش آقا صحبت کرده بود و اجازه ی ملاقات گرفته بود و بنده خودم تنها به دامغان رفتم و با ایشان آشنایی یافتم و از محضرشان بهره ها بردم . بین ملاقات مرحوم باالخیر و مرحوم معلم دو سال طول کشید تا مقدمات سفر و توفیق ملاقات بدست آمد .
هو