حکایت : مهم دل نبستن است!


حکایت :
مهم دل نبستن است

عارف و درویشی با هم دوست بودند. عارف بسیار ثروتمند بود اما درویش از مال دنیا فقط یک کشکول داشت و همواره بخاطر همان بر روی زاهد بودن خود تاکید می کرد.

روزی درویش مهمان دوستش بود خواست تا باز زهد خود را مطرح کند. به عارف گفت حاضری همین الان از همه ثروت خود دست بشویی و با من به یک معبد بیایی تا فقط به عبادت و ترک دنیا بپردازیم؟

عارف گفت البته..بیا همین الان برویم. درویش شگفت زده شد و باور نمی کرد بهمین دلیل گفت یعنی از این همه ثروت و کاخ خود جدا می شوی؟

عارف گفت: بله اگر آماده هستی برویم.

هردوبراه افتادند در بین راه ناگهان درویش گفت ای وای...کشکول را جا گذاشتم.

عارف گفت دوست عزیز دیدی هنوز در زندگی دلبستگی داری...داشتن مهم نیست. هرچه بیشتر ثروت داشته باشی بهتر است. مهم دل نبستن است و تو نتوانستی حتی از یک کشکول دل بکنی.

حکایت : آن دم که تو دیدی غم نانی داشتم و امروز تشویش جهانی!


حکایت :
آن دم که تو دیدی غم نانی داشتم و امروز تشویش جهانی!

به ادامه مطلب رجوع کنید

ادامه نوشته

در راه خدا از دادن قرص نانی هم دریغ میکنیم!


در راه خدا از دادن قرص نانی هم دریغ می کنیم!

ادامه نوشته

حکایت درویش یک دست



حکایت درویش یک دست
 از قصه های مثنوی شریف

ادامه نوشته

مرده ای که از آسمان چهارم برگشت

مرده ای که از آسمان چهارم برگشت

ادامه نوشته

کراماتی از شیخ حسنعلی نخودکی

کراماتی از شیخ حسنعلی نخودکی

آیةالله اصفهانی نخودکی

ادامه نوشته

داستان تحول روحی مرحوم دولابی

داستان تحول روحی مرحوم دولابی

ادامه نوشته

لامپ برزخ‏

لامپ برزخ‏


آنچه می خوانید حکایتی است شنیدنی درباره عالم برزخ علامه مجلسی که از کتاب گرانسنگ "شذرة المعارف" نوشته آیت الله شاه آبادی، استاد عرفان حضرت امام(ره) نقل می کنیم:

ادامه نوشته

تعلقات مادی،مانع پرواز انسان


تعلقات مادی،مانع پرواز انسان
بخشی از سخنان مرحوم آیت الله حق شناس تهرانی:
جنابعالی هم تا مادامی که علاقه به مادیات داری،نمی توانی پرواز کنی.یک وقتی یک کسی گفت : من در قم دیدم که پرواز می کنم و پاهایم نسبت به هیکلم یک زاویۀ قائمه تشکیل داده و بالای جمعیت حرکت می کنم و این شعر را می خوانم:

طَیَران مرغ دیدی،تو ز پای بند شهوت     به در آی تا ببینی طَیَران آدمیت

منبع: ز ملک تا ملکوت،ص170
تهیه و تنظیم : یار آشنا
http://baorafa.blogfa.com/

ترسم چون”لا اله”بگویم به”الله” نرسیده نفسم گرفته شود

روزی شبلی(عارف مشهور)را دیدند الله الله می گفت،

جوانی سوخته دل پرسید:چرا “لا اله الا الله” نمی گویی؟

گفت :  ترسم چون”لا اله”بگویم به”الله” نرسیده نفسم گرفته شود.

منبع : تذکره الاولیاء

هیچ کار خیری را کوچک نشمریم

هیچ کار خیری را کوچک نشمریم

حضرت آیت الله موسوی نجفی فرمودند :

یک شب در ایام محرم،مرحوم آیت الله حق شناس که در جهرم به سر می برده سراسیمه از خواب بلند می شود،اطرافیان را بیدار نموده و سراغ شخصی به نام داش منصور را می گیرد.

اطرافیان به ایشان عرض می کنند : آقا این شخص که شما سراغ او را می گیرید چهرۀ خوبی ندارد،به تدین و خوبی معروف نیست.

می فرماید : هر که و هر چه است او را بیاورید.

عرض می کنند : الان که دیر وقت است،فردا صبح او را حاضر می کنیم.فردا صبح به در منزل او می روند.خانواده اش می گوید : به لار رفته است و به این زودی ها نمی آید.آدرسش را می گیرند و به سفارش آیت الله حق شناس به لار رفته ، او را پیدا کرده و به جهرم می آورند.

وقتی که چشم او به چشمان آیت الله حق شناس می افتد،عرض می کند : آقا به خدا من خلافی انجام نداده ام چون در اینجا آبرو ندارم ایام محرم را به لار می روم و آنجا عزاداری می کنم.

بلافاصله آیت الله حق شناس به دست و پای او افتاده و می فرماید :چکار کرده ای،که آزاد شدۀ امام حسین (ع) شده ای؟!

منظور ایشان را متوجه نمی شود تا اینکه خواب عجیبی که دیده بود برای او تعریف می کند،داش منصور می گوید:قبل از این که به لار بروم ، سراغ برادر خانمم رفتم که سفارش زن و بچه ام را به او بکنم.گفتند به منزل حاج بُنکدار رفته،وقتی به آنجا رسیدم دیدم بیرون منزل همه جمع شده اند تا آتش زیر دیگ را که خاموش شده روشن کنند.وقتی من رسیدم گفتند: آها! داش منصور رسید! داش منصور کبریت داری؟گفتم بله! و زیر دیگ را روشن کردم.

آری آیت الله حق شناس با اینکه از قبل او را نمی شناخته،ولی در عالم رؤیا دیده بود که به واسطۀ زدن یک کبریت او را از آتش دوزخ نجات داده اند،این چنین شیفتۀ او شده و مشتاق زیارتش می شود.

بدین ترتیب به برکت عنایت ویژۀ امام حسین(ع) داش منصور نیز دست از کارهای خلاف خود برداشته و عبدی مطیع در برابر مولای خود می شود.


منبع : کتاب فیض حضور،نوشتۀ سید عباس موسوی مطلق،253-251

تهیه و تنظیم : یار آشنا

http://baorafa.blogfa.com/

حکایت آمادگی برای رفتن

شگفتا از ما که به ماندن اطمینان نداریم ؛

 اما براى رفتن نیز آماده نیستیم !

گویند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند که پس از نماز ، بر منبر رود و پند گوید. پذیرفت.
نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت :
مردم! هر کس از شما که مى ‏داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد ، برخیزد!  کسى برنخاست. گفت :
حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد !
باز کسى برنخاست. گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید ؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید !

منبع :www.menk-iraj.com

خدا را به حق علی بخوان

خدا را به حق علی (ع) بخوان

از صحابی خاص رسول خدا (ص) جناب عمار یاسر نقل است که روزی خدمت مولایم علی علیه السلام مشرف شدم.حضرت فرمود : در سیمایت گرفتگی و اندوهی می بینم؟! سپس بدون اینکه چیزی بگویم اشاره به سنگی که در آنجا افتاده بود کردند و فرمودند : بگیر و با آن دین و بدهکاری خود را ادا کن.عرض کردم مولای من ! این که سنگی بیش نیست !

فرمودند : خدا را بخوان تا طلا شود.عرض کردم چگونه این سنگ به دست من به طلا مبدل شود؟ فرمودند :ای ضعیف الیقین خدا را به حق من بخوان،تا به دست تو طلا شود.همانا خدای تبارک و تعالی به نام من آهن را برای داوود نرم و رام گردانید،پس خدا را به اسم مبارک امیرالمؤمنین علی علیه السلام خواندم،تبدیل به طلا گردید.مقدار مورد نیازم را برای ادای قرضم برداشتم.حضرت فرمود : باز به اسم من بخوان تا مابقی آن به سنگ تبدیل شود.من هم همین کار را کردم و تبدیل به سنگ گردید.

 

منبع : کتاب رهنمای گرفتاران،ص۳۷۹

تهیه و تنظیم : یار آشنا

 http://baorafa.blogfa.com/

امیرالمؤمنین (ع) اسدالله و شیر خداست

امیرالمؤمنین (ع) اسدالله و شیر خداست

مرحوم دولابی فرمودند :

جوانی مورد علاقۀ سلطان قرار داشت.وزرا و درباریان به او حسد بردند و برای اینکه او را از نظر سلطان بیندازند،از او نزد سلطان سعایت کردند.بالاخره سلطان تحت تأثیر سعایت ها قرار گرفت و دستور داد او را در باغ وحش در قفس شیرها بیندازند.در بین راه که او را به باغ وحش می بردند،فرار کرد و سر به بیابان گذاشت.در بیابان دید یک شیر به طرف او می آید . خود را باخت و تن به مرگ داد ؛ اما شیر در حالی به او نزدیک شد که دهانش باز بود و ناله می کرد.جوان متوجه شد تیغی در دهان او فرو رفته است و لذا دنبال بنی آدم می گردد و التماس می کند تا او را کمک کند و خار را از دهانش بیرون آورد.جوان هم با دقت تیغ را بیرون آورد.شیر در کنار جوان نشست و از آن پس از جوان مراقبت می کرد.هر وقت هم جوان به غذا احتیاج داشت،پرنده ای برای او شکار می کرد و جوان هم او را کباب می کرد می خورد.پس از مدتها بالاخره جوان دلش برای زن و بچه اش تنگ شد و به شیر گفت : تو همین جا بمان تا من بروم و چند روز دیگر بر می گردم.سپس مخفیانه وارد شهر شد و چند روزی پیش خانواده اش ماند تا این که شخصی آمدن جوان را به سلطان خبر داد.سلطان دستور داد او را بگیرند و در مراسمی با حضور خود سلطان او را در قفس شیرها بیندازند.روزی که قرار بود این کار انجام شود،مردم دیدند شیری از بیابان آمد و در کنار قفس شیرها رفت و با آنها گفتگو کرد و بازگشت.او همان شیری بود که جوان تیغ را از دهانش بیرون آورده بود.آمده بود سفارش آن جوان را به شیرهای داخل قفس بکند تا به او آسیبی نرسانند.وقتی مراسم شروع شد و جوان را داخل قفس انداختند،سلطان دید شیرها دور جوان می گردند و با او کاری ندارند؛لذا دستور داد جوان را نزد او بیاورند و سرّ قضیه را از او جویا شد.جوان هم تمام ماجرا را برای سلطان تعریف کرد.سلطان فهمید جوان بی گناه است و دوباره او را از نزدیکان خود قرار داد.

امیرالمؤمنین(ع) اسدالله و شیر خداست.بارها هم فرمود : استخوان در گلویم گیر کرده است و از بنی آدم یاری طلبید.دوستان اهل بیت علیهم السلام هم به منزلۀ آن جوانند که تیغ را بیرون آورد.

 

منبع : مصباح الهدی،ص۲۹۴-۲۹۳

تهیه و تنظیم : یار آشنا

http://baorafa.blogfa.com/

حکایات آموزنده عرفانی

حکایات آموزنده عرفانی

گویند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند که پس از نماز ، بر منبر رود و پند گوید. پذیرفت.
نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.و...

(به ادامه مطلب رجوع کنید)

ادامه نوشته

چهار جواب تکان دهنده

چهار جواب تکان دهنده


زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد :

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد .

او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی .

گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟!

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟

کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟!!

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .

گفت من که غرق خواهش دنیا هستم  چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟!! 

قدم در بندگی راستین گذار


قدم در بندگی راستین گذار !


جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.

جوان به امید ...

(به ادامه مطلب رجوع کنید)

ادامه نوشته

من دزد مالم نه دزد دین

من دزد مالم نه دزد دین

روزی کسی در راهی بسته ای یافت که در ان چیزهای گرانبها بود وایه الکرسی هم پیوست ان بود ان کس بسته را به صاحبش رد کرد
او را گفتند :چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت : صاحب مال عقیده داشت که این ایت مال او را از دزد نگاه میدارد ومن دزد مال هستم نه دزد دین! اگر ان را پس نمیدادم در عقیده ی صاحبان ان خللی راجع به دین روی میداد انوقت من دزد دین هم بودم.

 

تهیه و تنظیم : یار آشنا

http://baorafa.blogfa.com/


 

اگر عشق خدا را بپذیری ؛نور می شوی

اگر عشق خدا را بپذیری ؛نور می شوی ، آرام و بی نیاز از هر چیز

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما...

(به ادامۀ مطلب رجوع کنید)

ادامه نوشته

حکایت تأثیر یک عاشق بر ملاصدرا

حکایت تأثیر یک عاشق بر ملاصدرا
 
اومدی به پشت بوندی اومدی فرش و تکوندی
اومدی گردی نبوندی اومدی خودت و نشوندی
 
زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد.

در همان ایام در قمصر، جوانی به خواستگاری دختری رفت. والدین دختر پس از قبول خواستگار، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود. 
از این رو، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر را ببینند، به فکر چاره ای افتادند که نه با شرط ؛مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند.
لذا عروس حیله ای زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا، همدیگر را ببینیم. 
در آن وقت مقرر، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان می داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشین عروس خانم بود و مدام این جملات را می خواند:
اومدی به پشت بوندی اومدی فرش و تکوندی
اومدی گردی نبوندی اومدی خودت و نشوندی
در این حال، عارف بزرگوار، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه کردن کرد.
او یک شبانه روز بلند گریه می کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید:
چرا این گونه گریه می کنی؟
ملاصدرا گفت: من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می گفت.
گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خدای متعال می دانم اما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم. لذا به حال خود گریه می کنم.

دنیا طلبیدیم ،به جایی نرسیدیم یارب چه شود آخرت ناطلبیده

 دنیا طلبیدیم ،به جایی نرسیدیم یارب چه شود آخرت ناطلبیده

یکی از عرفا روزی از یکی از اغنیا پرسید:دنیا را دوست داری؟گفت:بسیار.پرسید:برای بدست آوردن آن کوشش می کنی؟ گفت :بلی .سپس عارف گفت:در اثر کوشش،آن چه می خواهی بدست آوری؟گفت:متاسفانه تاکنون به دست نیاورده ام.عارف گفت:این دنیایی که تاکنون با همه ی کوشش هایت آن را به دست نیاورده ای،پس چطور آخرتی که هرگز طلب نکرده و در راه وصول به آن نکوشیده ای به دست خواهی آورد؟
    

تهیه و تنظیم : یار آشنا

http://baorafa.blogfa.com/


 

تو هنوز خدا را رازق نمی دانی

تو هنوز خدا را رازق نمی دانی

مرحوم عبدلكريم حامد می فرمود:
«آقایی منزل ما آمد، که رئیس یکی از گروه منتظرین در مشهد بود، به او گفتم: شغلتان چیست؟
گفت: نانوایی سنگکی داریم.
گفتم: اگر کسی بیاید و روبروی نانوایی شما یک نانوایی باز کند شما چه عکس العملی از خود نشان می دهید؟
گفت: معلوم است، می روم از او شکایت می کنم؛ چون که نمی شود دو تا نانوایی روبروی هم باشند. گفتم: بلند شو و دم و دستگاهت را جمع کن. تو منتظر امام زمان(ع) نیستی!
برای چه می خواهی حضرت بیایند؟
کسی در انتظار امام زمان(ع) به سر می برد که در کلاس تهذیب و اخلاص و بندگی قرار دارد. تو هنوز خدا را رازق نمی دانی، پس چگونه خود را ساخته ای؟»

تهیه و تنظیم : یار آشنا

http://baorafa.blogfa.com/


 

تنبه برای حضور قلب در نماز

تنبه برای حضور قلب در نماز

یکی از بزرگان ، ابتدا به جوالبافی اشتغال داشت و روزی یک جوال می بافت و آخر هفته حساب می کرد و مزد شاگردانش را می پرداخت.

روزی به هنگام حساب،یک جوال از قلم افتاد و هر چه فکر کردند که آن را به چه کسی داده اند،به یادشان نیامد.غروب نزدیک بود و استاد نماز نخوانده بود.مشغول نماز شد و در نماز به یاذش آمد که آن جوال را به چه کسی داده است.پس از اتمام نماز،شاگردش را خواسته،به او گفت:جوال را به فلانی داده ایم.شاگردش گفت : استاد! تو نماز می خواندی یا جوال پیدا می کردی؟ استاد از این واقعه متنبه شد و مشغول اصلاح خود و قلبش گردید.

 

منبع : کتاب صاحب کرامت،ص۱۶۲

تهیه و تنظیم : یار آشنا

http://baorafa.blogfa.com/

خداوند با گرسنگی از مهمانش پذیرایی می کند

خداوند با گرسنگی از مهمانش پذیرایی می کند


یک شب سه نفر که فقیر بودند و تازه وارد مدینه شده بودند،در مسجد پیامبر از مردم خواستند که آنها را مهمان کنند...

(به ادامۀ مطلب رجوع کنید)

ادامه نوشته

از خدا « جز خدا » نباید خـواست .

روز قـسمت کردن بود
خـدا هـستی را قـسمت می کرد
خـدا گـفت :
چیـزی از من بخـواهیـد ! هـر چه که باشد به شمـا داده می شود
سهمـتان را از هـستی طلـب کـنید زیرا خـدا بسیـار بخـشنـده است
و هـر که چیـزی خـواست
یکی بالی برای پریدن
و دیگـری پایی برای دویدن
یکی جثـه ای بزرگ خـواست
و دیگـری چـشمانی تیـز
یکی دریا را انتـخاب کـرد
و دیگـری آسمـان را
در این میـان کـرمی کـوچک جلـو آمد و به خـدا گـفت  :
خـدایا ! من چیـز زیادی از این هـستی نمـیخـواهـم
نه چـشمانی تیز و نه جثـه ای بزرگ
نه بالی و نه پایی
نه آسمـان و نه دریا
تنـها کـمی از خـودت
تنـها کـمی از خـودت به من بده...
و خـدا کـمی نــــــــور به او داد
نام او کـرم شـب تاب شـد
خـدا گـفت :
آن که نــــــوری با خـود دارد ، بزرگ است
حـتی اگـر به قـدر ذره ای باشـد
تو حالا هـمان خـورشیدی
که گاهی زیر برگی کـوچک پنهان میشـوی .
و خـطاب به دیگران گفت :
کاش می دانستیـد که این کـرم کـوچک ، بهـترین را خـواست
زیرا که از خدا « جز خدا » نباید خـواست .


منبع : اینترنت

تهیه وتنظیم : یار آشنا

http://baorafa.blogfa.com/

 

میانه روی

مردی به همراه شاگردش از دهی میگذشت . پیرمردی از او پرسید : ای قدیس ، چگونه به خدا برسم ؟
ادامه نوشته

سالک!دل شکسته ای را به خاطر خدا آباد کن

حجت الاسلام گل محمدی نقل كردند که آقای مجتهدی می‌فرمودند:

زمانی كه در مشهد مقدس سكونت داشتم...

ادامه نوشته

چند حکایت زیبای عرفانی از:ذوالنون-شبلی-رابعه-حسین بصری-بایزید-خرقانی-حلاج-عطار

ذوالنون مصري که از عرفاي بزرگ است گفت:

ادامه نوشته

علامه جعفری و زیباترین دختر دنیا

علامه جعفری و زیباترین دختر دنیا

از علامه جعفری می پرسند چی شد كه به این كمالات رسیدی ؟!

ایشان در جواب خاطره ای از دوران طلبگی تعریف میكنن و...

ادامه نوشته

المومن مرآت المومن

خوبرویان آیینه می جویند تا صورت خود را در آن ببینند و خط و خالی برآن بیفزایند . از این آیینه ها بسیار هست که آدمی روی خود را نظاره کند و اگر دود و غباری بر آن ببیند ، بشوید و اگر نقصانی هست به کمال آورد ، اما...

ادامه نوشته